تبليغاتX
خاطرات روزانه يك سرباز
 
از آشخوری ها ...
 

سلام

ببخشید که چند مدت نبودم

بلاخره تکلیفمون مشخص شد و افتادیم ستاد ناجا. جای خوبیه. تهران . میدان ونک ...

حالا میرم تا بعد...


  نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 22:54  توسط جواد محمدي  | 

 

پایان دوران آموزشی

 

خداحافظ آشخوری

 

  نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 9:56  توسط جواد محمدي  | 

صبح ساعت 5.30 بيدار شدم . صبحانه خوردم و آماده شدم که برم صبحگاه که گفتن بايد برين نمازخونه. مسابقات قرآن بود. يه خورده نشستم و بعد بيرون اومدم . با بچه ها گپ زديم
همه دلشوره اينو داشتن که کجا مي افتن.تا 9 بيرون بوديم که گفتن بايد برين تو آسايشگاه
. اونجا يه خورده خوابيدم و يهو با صداي فرمانده بيدار شدم که مي اومد هر لحظه يه تهديدي مي کرد که اگه فلان کار رو بکنين حکمتون رو نميدم و ...
تا 11 همين برنامه بود. منشي هاي ما که تو کارگزيني بودن مي تونستن خبر هاي خوب يا بد رو برسونن بهمون.
ساعت 11 اولين شوک روحي: منشي دفتر گردان که نوشهري بود اومد و اولين خبرا رو داد. خودش و دو تا از بچه هاي مازندران افتادن سيستان...
خبر فوق العاده وحشتناک تر اين بود که گفت تو گروهان ما خيلي ها افتادن اونجا. تنم شروع کرد به لرزيدن. واقعا اگه آدم اونجا بيفته برگشتنش با خداست. بچه ها يواشکي مي رفتن کارگزيني و بر ميگشتن و هر کدوم احکامشون خونده ميشد . بچه هاي شيراز بيشترشون تو هر مزگان افتادن. بچه هاي اهواز تو اهواز. خراساني ها هم تو خراسان. ظاهرا بد بياري فقط مال مازندراني ها بود.
بچه هاي مازندران يکي يکي با شوک روحي مي اومدن و ميگفتن سيستان افتادن
رقم به 8 نفر رسيد
خدا کنه يکي دو تا استثنا داشته باشيم
روح الله باقري که پيش سرهنگ هاي تهران اسم نوشته بود افتاد خراسان . پس مصاحبه براي تهران کشک بود؟
مصطفي اومد و مثل اينکه افتاده گيلان. خدا رو شکر. من و مهدي حسين پور هنوز نميدونستيم کجا مي افتيم. استرس کاملا داشت خفه ام مي کرد. ناهر شد و لي کو اشتها خيلي ها ناهار نخوردن . مرغ بود . يه خورده خوردم . تو خودم بودم . عصر بنامه استرس ادامه داشت . پس اين حکمها رو چرا نميخونن . تا 4 عصر همين برنامه بود .
ساعت 4 منشي ها اومدن و حکم دستشون بود
باز يه نيم ساعتي معطلي داشت . مثل اينکه نگهبان هايي که بايد نگهباني بدن حکمشون بايد جدا بشه . فرمانده اومد شروع کرد به خوندن احکام . دلهره زيادي داشتم ظاهرا فقط بچه ها مازندران رو فرستاده بودن سيستان.نزديک به 60 نفر حکم رو گرفتن . فرمانده دستور داد اونا سريعتر وسايلشون رو بگيرن و از پادگان خارج بشن .
بچه ها موقع خداحافظي خيلي گريه کردن . آخه دو ماه تو سختي ها با هم بودن . با هم کم خوردن و کم خوابيدن و ...
خيلي جالب بود . اون روزا که فرمانده ميگفت موقع خداحافظي اشکتون در مياد باور نميکرديم ولي حالا به چشم خودمون ديديم . بچه ها رفتن .
50 نفري مونديم. سري دوم احکام
حالا استرس بيشتر شد . 25 تا حکم خوندن و گفتن خداحافظي کنين و برين .اونا هم رفتن .
ما مونديم و احکامي که نبايد داده ميشد دستمون . فقط احکام برامون خونده ميشد کجا افتاديم . شروع شد يکي يکي خونده شدن تا رسيد ن اسم من ، داشتم سکته ميکردم . حتي بچه ها متوجه شدن.
فرمانده همينطور مي خوند ... سيستان و بلوچستان    مهدي حسين پور . اينو که گفت من و مهدي هر دو پس افتاديم . بعدي حتما من بودم
جواد محمدي ....
خدا رو شکر حداقل زاهدان نبودم (شرمنده ، تا قطعي شدن نميتونم بگم کجا افتادم)  بعدش حسابي ذوق کرده بودم . مهدي خيلي ناراحت بود . روح اللله اسکو هم همينطور . با بعضي بچه هايي که هم خدمت شدم شماره رد و بدل کردم .
برامون مرخصي 4 روزه گرفتن که بايد از 31 نگهباني بديم .
برگه ها ي مرخصي رو گرفتيم و با کل وسايلمون سوار يه ماشين در بست شديم و اومديم خونه
خدا رو شکر که اين دفعه به ما حال داد.
تاريخ 84.5.27
arman_golpesar123@yahoo.com
  نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 9:51  توسط جواد محمدي  | 


امروز روز ترفيعه . روزي که ما هم ميشيم جناب سروان و از آشخوري بيرون ميايم.ساعت 5.30 بيدار شديم و رفتيم محوطه رو آب پاشي کرديم . و اومديم صبحانه که نون پنير گوجه بود . خيلي حال داد
حمايل بستيم و رفتيم ميدان . يه خورده نرمش صبحگاهي و بعدش صبحگاه . مراسم صبحگاه اجرا شد و قراره 8.30 مراسم شروع بشه . مراسم که شروع شد اول فرمانده پادگان سان ديد و بعدش سوگند و قرار شد با چشم بسته اسلحه رو باز و بسته کنيم که من يه خورده کش دادم که اسم منو يادداشت کردن. روز آخري اين گلنگدن اسلحه همراهي نکرد. اول رژه حماسي رفتيم و بعد سرهنگ صحبت کرد و بعد رژه که باور کنين اصلا پاهام بالا نمي اومد ولي خب خيلي خوب رو گرفتيم .. از همه باحالتر لحظه سردوشي گرفتن بود
فرمانده گردان بعد از مراسم اومد به کل گردان تبريک گفت . بعدش فرمانده گروهان اومد به بچه ها تبريک گفت و بعدش خواست که نوع تنبيه امروزمون رو خودمون مشخص کنيم . راست ميگه ديگه عادت کرده بوديم که تنبيه بشيم و پوست کلفت هم شديم .يکي مي گفت کلاغ پر و يکي پامرغي . يکي هم بدو بايست...
به هر حال کلاغ پر رفتيم .کرايه اومدنمون رو حساب کردن و 1500 تومن به مازندراني ها دادن . امروز نگهباني دارم . از 2-12 که ناهار رو سر پست خوردم و اومدم استراحت کردم و بازي ايران و ژاپن و ديديم که ايران دو به يک باخت  و بعدش ديدم که گروهبان رضانژاد که از بچه هاي مازندرانه يه خورده دارو مي خواست و به من گفت مي توني بري برام بگيري ما هم گفتيم آره و براي من مرخصي شهري گرفت و رفتم شهر و يه خورده هوس خيار گوجه کرده بودم با نون خريدم و واسه مهدي فرخي هم يه خورده خريد کردم. اومدم شامگاه .
بعد از شامگاه ارشد بچه ها رو جمع کرد و گفت يه 34 نفر بايد بمونن . 17 نفر از مازندراني ها و 17 نفر از غير از راه نزديک ها . معلومه که از بين 25 نفر شمالي اسم ما حتما تو ليست 17 نفره هست . آخه خيلي از بچه هاي مازندران جزو ارشد و منشي و دژبان بودن .به هر حال يه مزيتي که که داره اينه که 4 روز مرخصي ميدن و بعد از اون هم يکي دو روز مرخصي . مثل اينکه مرخصي پاين دوره ماليده شده. بيچاره بچه هاي راه دور که نه ميان دوره و نه پايان دوره  هيچکدومش رو نداشتن
بايد تا 5 نگهباني بديم ...
رفتم سر پستم که از 8-6 بود و بعد شام . رفتم نماز و با بچه ها خيار گوجه خورديم . الان هم دارم خاطره مي نويسم . بعضي از بچه ها ميگن تو وبلاگت اسمي از ما مياري يا نه . مثل جلا پرستو .آخه چوري ميشه اسم 117 نفر رو آورد...
به هر حال بعد از 2 ماه ما هم جناب سروان شديم . با 2 ستاره کشکي رو شونه هامون که هيچکي يه خورده احترام هم براش نميذاره . فردا احکام رو ميدن . به ماهايي که نگهبانيم حکم نميدن و فقط ميگن کجا افتاديم . خدا بخير کنه...
تاريخ  84.5.26

arman_golpesar123@yahoo.com

  نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 22:38  توسط جواد محمدي  | 


صبح ساع 4.30 بيدار شديم . ديشب از اون شباي باحال بود . بعد خاموشي هر هنري داشتن رو کردن . يکي مي خوند . يکي ادا در مي آورد . خلاصه تا 11 بيدار بوديم و بعدش خوابيديم
صبح حمايل بستيم و رفتيم ميدا . صبحگاه مشترکه . سرهنگ از 40 تا سرباز امتحان عملي گرفت و ديد که وضع خيلي وخيمه . آخه باز و بسته کردن اسلحه هم کاري داره ؟!!!
سرهنگ گفت شايد مراسم کنسل بشه . فرمانده ها اومدن کلاس عملي آزموني گذاشتن و ساعت 11 آموزش اومد امتحان گرفت و اسم بعضي ها رو نوشتن چون بلد نبودن . اومديم ناهار بخوريم که ما رو بردن براي حمالي وبراي سري بعدي سربازا وسايل رو بايد مرتب ميکرديم . يه خورده کار کرديم واومديم ناهار بخوريم که با اذان تو يه لحظه شد . اولش فرمانده اجازه نداد چون وقت نماز بود ولي بعد گفت تو آسايشگاه بخورين . ولي بعدش اسم ما رو نوشت و گفت تنبيهمون ميکنه و در آسايشگاه رو از پشت قفل کرد و ماها زنداني شديم . بين علما اختلاف افتاد!!!
آخه ما نميدونيم حرف کي رو گوش کنيم .بعد از چند دقيق در باز شد و باز بايد مي رفتيم بيگاري . رفتيم انبار رو مرتب کرديم .
ساعت 2.30 تمرين مراسم فردا بود  و ما تو انبار بوديم . اين اولين بار بود که جيم ميزدم . برگشتيم مراسم تموم شده بود . شام تموم شده بود و آخرين ذخيره ام که مربا بود رو در آوردم و خوردم و بعدش استراحت . با بچه ها و فرمانده ها تو محوطه عکس انداختيم . همه خوشحال از اين که آموزشي داره تموم ميشه ولي يادشون رفته آخرين روزايي که با هم هستيم .
همه تو حال خودشون هستن  و ما مازندراني ها با هم داريم حال ميکنيم و به قول خودمون داريم آهنگااي محلي مي خونيم .
فردا مراسم تحليفه و ترفيعه حکم هم شايد بياد . وبلاگ جديد هم قراره راه بندازيم . دو سه تا از بچه ها با هم  با آدرس
www.tir84.persianblog.com
قراره مطالب مشترک با هم بزنيم
تاريخ 84.5.25

arman_golpesar123@yahoo.com


  نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 22:33  توسط جواد محمدي  | 


از 4-2 پست داشتم. لعنتي هر چي انتظار ميکشيدي مگه زمان ميگذشت تا اينکه ساعت تموم شد نگهبان اومد تونفا رو تحويل گرفت . اگه خدا بخواد اين آخرين نگهباني منه
از 5.30-4 خوابيدم . بريا صبحانه چايي نداشتيم . آب شهر کاملا آلوده است و بخاطر همين ترسيدن و چايي ندادن.رفتيم رژه و خيلي خوب گرفتيم. اين کلاه مسخره من که ديگه داره خيلي اذيتم ميکنه درست روبروي جايگاه شل شد و داشت مي افتاد که يواشکي با يه دستم سرجاش گذاشتم  و به رژه ادامه دادم
دور دوم بايد پيش فنگ رژه ميرفتيم . يادم رفته بود امروز دوشنبه است
تر زديم . فرمانده ناراحت شد . قرار شد کلاغ پر بريم از ميدان بيرون اومديم و فرمانده دسته ما رو پامرغي برد . بايد امروز بريم کوهپيمايي . بافرمانده يه جايي از تپه هاي اطراف رفتيم و حسابي استراحت کرديم . به اين ميگن کوهپيمايي
. ناهار قورمه سبزي بود يه بوي گندي از غذا مي اومد يه خورده خوردم که فرمانده دستور داد که از غذا نخوريم  بجاش تن ماهي دادن
وبا تو کشور خيلي شايع شده . خدا بخير کنه با بهداشت اينجا . عصر تا 15.30 خوابيدم.
بعد کلاس کمين و ضد کمين داشتيم که رفتيم رو تپه هاي اطراف. تيرهاي مشقي .
آخرين باري که از پادگاه بيرون ميريم و حالا که برگشتيم . شام سوپ بود و باز تن ماهي خوردم
اين روزاي آخر غذاها واقعا مزخرفه . مثل روزاي اول شده .دوشنبه آخر هم گذشت . از مسجد صداي عزاداري مياد که خيلي قشنگه . بچه ها دور هم نشستيم و گپ زديم. خدا اين لحظات خوب رو از ما نگير
تاريخ 84.5.24
arman_golpesar123@yahoo.com

  نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 22:31  توسط جواد محمدي  | 

ديشب بخاطر خواب عصر ديروز خوابم نبرد
ديشب يکي از بامزه ترين شباي آسايشگاه بود . بچه ها شعر هاي باحالي داشتن که خوندن . بعدش هم بزن و ... و بعدش اداي هر کي رو بلد بودن در آوردن . خيلي باحال بود . بعدش که خاموشي بود
ساعت 5.30 بيدار شديم و رفتم محوطه رو آب پاشي کردم و صبحانه خوردم
بدون اسلحه رفتيم صبحگاه . دور اول رژه بد بود و تمام گروهانها بايد دور دوم ميرفتم . تو دور دوم اومديم خيلي خوب داشتيم رد ميشديم که يهو سرگرد از بالا دستور داد از حالت احترام بيرون بياييم و بدون احترام رژه بريم . آخه مرد حسابي دقيقا جلوي جايگاه بايد اين دستور رو بدي... تمام نظم گروهان بهم خورد و تر زديم
با اينکه مراسم تموم نشده بود از ميدان بيرون اومديم. فرمانده تنبيهمون کرد . البته تمرين رژه بود ساعت 9 رفتم سر پستم . شايد امروز اخرين نگهباني من باشه . ساعت 10 شد ولي از پاسبخش خبري نبود
صداي بچه ها مي اومد که داشتن شديدا تمرين رژه ميکردن . ساع 12 پستم عوض شد و اومدم با پاسبخش درگير شدم . نگبان بعدي م گفت که تا 11.30 تمرين کرديم . گفتم بايد اون نيم ساعت آخري که نيومدي عصر جاي من وايستي
ناهار و نماز و بعدش ساعت 2 نگهبان بعدي من بجام رفت 30 دقيقه نگهباني داد و تا 2.30 خوابيدم . 2.30 رفتم سر پستم .16 اومدم آسايشگاه ديدم بچه ها دارن فيلم ترخيص دوره قبل رو مي بينن . خيلي باحال بود . بعدش رفتيم شامگاه . اومدم شام که ديدم لوبياست و بجاش بيسکوئيت خوردم . رفتم حمام و لباسامو شستم و رفتم سر پستم و تا 10 شب
10   سعي کردم زنگ بزنم خونه که يه کارتم خراب بود و کارت دومي قط 50 تومن توش بود که تا خرابي تلفت رفع شد فقط رضا گوشي رو برداشت و يه سلام و عليک کردم و ديدم اعتبار کارت تموم شد .
خوابيدم تا 2 که پستم شروع ميشه
تاريخ   84.5.23
arman_golpesar123@yahoo.com


  نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 22:30  توسط جواد محمدي  | 


بيدار باشي که ساعت 4.30 زده بشه خيلي اذيت کننده است . آخه عادت کرده بوديم تا 5.30 بخوابيم . بيدار شديم و خودمونو جمع و جور کرديم و واسه اردوگاه اماده شديم . ولي اولش بايد بريم صبحگاه
کوله به پشت بستيم و اسلحه گرفتيم و رفتيم ميدان صبحگاه.گفتن اول رجزبخونيم.بعدش سرهنگ اومد پايين از تمام گروهانها بازديد کرد .بعد از اون رفت رو جايگاه و گفت چون وبا تو کشور شايع شده بايد بيشتر رعايت کنيم و براي همين شما رو به اردوگاه نميبريم ولي کلاسهاي عملي رو بايد تو ميدان تير ببينين
خيلي خوش به حالمون شد.ساعت اول قرار شد بريم يه سخنراني در مورد پليس جامعه محور گوش  کنيم که از 2 ساعت مراسم ما نيم ساعتش رو خوابيديم
براي کلاس عملي گفتن احتياجي به برداشتن کوله نيست . با اسلحه حرکت کرديم به سمت ميدان تير . کلاس سلاحهاي اجتماعي بود
اول کلاس نارنجک دستي دودزا و بعدش جنگي بود. صداي نارنجک واقعا وحشتناک بود
بعدش هم آرپي جي 7 که واقعا يه چيز مشتي  بودقدرت انفجار بالا و آتش عقبه اي که تا 30  متر هر چيزي رو جزغاله ميکنه
بعد کلاس تيربار
کلا آدم تا موقعي که نره خدمت نميفهمه اونايي که تو جنگ بودن چي کشيدن . واقعا هر چي بهشون برسه حقشونه
ساعت 15 بو که برگشتيم و ناهار خورديم و تا 18 خوابيديم . پوتين رو واکس زدم و نشستم با مهدي گپ زدم
شام خورديم و با حامد عبداللهي و مهدي فرخي و مهدي حسين پور و مصطفي عکس يادگاري انداختيم و بعدش هم که گپ زديم . اومدم اسايشگاه خاطره امروزم رو نوشتم. شنبه هم گذشت . فردا بايد بدون اسلحه رژه بريم . خدا بخير کنه. از اين يکشنبه ها خيلي بدم مياد
تاريخ 84.5.22
arman_golpesar123@yahoo.com

  نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 22:28  توسط جواد محمدي  | 


صبح جمعه است و هر چي مي خوابيم اين ساعت بيدار باش نميشه . ساعت 7.30 همه رو بيذار کردن و صبحانه خورديم . خيلي باحال بود بارون هم مي اومد
رفتيم کلاس . استاد اومد و يه خورده درس داد و بقيه اش به خوش و بش گذشت ساعت 9 گفتن برين کوله و وسايل اردوگاهي بردارين واسه فردا
اردوگاه ه روزه است . شنبه و يکشنبه و دوشنبه
کوله و بيل و قمقمه و کلاه آهني...
فرمانده اومد طريقه بستن کوله رو آموزش داد ولي فرمانده گردان اومد اموزش کامل تري داد
ظهر ناهار خورديم تا 4 خوابيديم بعد بيدارشديم با بچه ها گپ زديم
حموم رفتم و واکس زدم و کارامو انجام دادم
شام لوبيا بود که بجاش کنسرو خوردم و وسايلم رو براي فردا مرتب کردم
داره بارون ميزنه و براي همين شايد ما رو نبرن اردوگاه
فردا مثل اينکه بايد با کليه تجهيزات اردوگاهي رژه بريم که حدودا با اسلحه يه 10 کيلويي بهمون اضافه شده
به هر حال دستوره ديگه...
تاريخ  84.5.21

arman_golpesar123@yahoo.com


  نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1384ساعت 16:30  توسط جواد محمدي  | 


ساعت 5 بيدار شدم چون صبحگاه مشترک با حض.ر فرماندهي بود سريع صبحانه خورديم و نرمش کاملي کرديم و رفتيم صبحگاه
مراسم خيلي سنگين شروع شد و سردار از گروهانها سان ديد . اول رجز بود و بعد رژه
خيلي استرس داشتم ولي موقع رژه پاهام اتوماتيک وار بالا مي اومد تا اينکه سردار گفت خيلي خوب و ما هم با جان و دل جواب داديم درود سردار.
فرمانده دسته از ذوق داشت مي مرد. چون بدون حضور فرمانده از سردار خيلي خوب گرفت
رفتيم کلاس و چرت فنگ و بعد ناار . اولين پنج شنبه اي هست که غروبش تو پادگانم
مرخصي ساعتي گرفتيم و با مهدي فرخي و مجيد رضايي و مصطفي و روح الله رفتيم بيرون اول خياطي و بعدش کنار رودخونه مرزن آباد . خيلي باحال بود و باد خنکي هم ميزد .اومديم شهر خريد کرديم براي اردوگاه سه روزه و برگشتيم يه املت بيرون خورديم و برگشتيم پادگان
اذان دارن ميگن و مي خوام برم نماز
امروز خيلي خوب بود
درود سردار و درود آرامش اعصاب
تاريخ 84.5.20

arman_golpesar123@yahoo.com

  نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1384ساعت 16:29  توسط جواد محمدي  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM